تبليغاتX
دلنوشت
 راه تکراری، مسیر طی شده، دورزدن تاریخ

«چون استقلال قضايي در ايران نيست و قضات محترم در تحت فشار هستند نمي توانم به بازپرسي جواب دهم. روح الله خمینی»

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 11:37 بعد از ظهر  
 هر دم از این باغ ...
اعلام کردن روز 4شنبه واسه گزینش برم یه مرکز گزینش!!!! دکترا و گزینش؟؟...: (
|+| نوشته شده توسط در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 6:32 بعد از ظهر  
 روزگار نو
بعله. نوشته بودم که توی آزمون دکترای دانشگاه خودمون قبول شدم. دکتر آیت اللهی درست گفته بود. امروز توی سایت دانشگاه خبرش رو اعلام ‏کردن. رشته «مطالعات تطبیقی هنر اسلامی». توی شش ماه گذشته تلاش خیلی زیادی کردم که زندگیمونو به یه سر و سامون درست برسونم. آخه با ‏درآمد ماهی 150/000تومن هم میشه زندگی کرد؟ آره !!! میشه. اگه بخوای میشه. اگه دونفر بخوان حتما میشه.
شاید بد نباشه اینو بنویسم که اگه ‏چن سال بعد بچمون اینا رو خوند بتونه مساله رو بهتر درک کنه. امروز، اجاره خونه ای که توش زندگی میکنیم، 100/000 تومنه. نون بربری ‏دونه ای 50 تومنه. بنزین آزاد لیتری 300 تومن. گوشت گوسفند کیلویی 9000 تومن. اینترنت ساعتی حدودا 200 تومنه با سرعت شرم آور 54 ‏کیلوبایت بر ثانیه. نرخ تورم سالیانه بیشتر از 20% و نرخ تورم ماه قبل، بیشتر از 15% بود. یه ظرف ماست یه بار مصرف 850 گرم 3 درصد ‏چربی حدود 900 تومنه. آژانس تاکسی تلفنی، واسه یه سفر داخل شهری 1/200 تومن میگیره و خط فقر، از نزدیک 200/000 تومن شروع ‏میشه. حق التدریس من تو دانشگاه با مدرک کارشناسی حدودا ساعتی 2/200تومنه.‏ خلاصه اینکه شرایط زندگی ما با این درآمد، یه معجزه به حساب میومد. با قبولی تو مقطع دکترا، از قرار معلوم شرایط خیلی فرق میکنه. مث اینکه ‏قرار درآمدمون حدود 500/000 تومن باشه. و این واسه مایی که با 150/000تومن گذروندیم در حد لالیگا میمونه!!! (این تکیه کلام عظیمه). ‏
بهار عزیزم هم خیلی بهم کمک کرد. خیلی غصمو خورد. سنگ صبورم بود. تو تموم کردن کتاب بدجوری بیدار خوابی کشید. راستی الانم داره تو ‏دانشکده سما تدریس میکنه. البته اینم ناگفته نمونه که مث پرنس شرمان تو کارتون بامزی میمونه. راس ساعت 5/10 شب انگار از آسمون بهش ‏وحی میشه!!! در اندک زمانی و در هر حالت حتی شستن ظرفها؛ و حتی عجیب تر از اون وقت تماشای سریال جومونگ که واسه دیدنش از ‏هرکاری دست میکشه؛ میخوابه!!! این مساله نیاز به یه سری بررسی های دقیقتر داره. بمونه. گذشته از همه این شوخی ها، تنها موجود دوست ‏داشتنی عالمه که هیچ چیزی برام جاشو پر نمیکنه و یه لحظه که تو خونه نیست، انگار آخرالزمان منه.‏ کارای مهمی که سال گذشته کردم شامل چیزاییه که این زیر ردیف میکنم.‏
1) پروژه تحقیقاتی بررسی زیبای شناسانه 300 امامزاده شهرستان ساری به سفارش اداره اوقاف شهرستان. (شاید جالب باشه بدونی که مدت زمانی ‏که انجامش طول کشید حدود 9 ماه و کل مبلغ قرارداد 1/500/000 تومن بود که سود من زیر 500/000تومن شد).‏
‏2) تالیف کتاب «گنجینه های قدسی پنهان». هنوز پخشش شروع نشده، ولی فکر کنم حداقل یه 2 ملیونی توش سود باشه. ان شاء الله. بعدن.‏
نکته های جالبی رو این چند روز متوجه شدم. دوستای واقعیمو یه جور دیگه شناختم. خانوادمو یه جور دیگه شناختم. همسرمو یه جور دیگه شناختم. ‏خودمو یه جور دیگه شناختم. یه دوست خانوادگی پیدا کردیم به اسم فروغ. وقتی بهار خبر قبولی منو بهش داد از خوشحالی داشت گریه میکرد. پدرم ‏از خوشحالی گریه کرد. پدر خانومم بغض تو گلوش جمع شده بود. سعید عزیز سر از پا نمیشناخت. ناشر کتابم شعف ناک تبریک گفت. آقای کلانتری ‏عزیز، صمیمانه و با صداقت تبریک گفت و تبریک. بعضی ها موقع شنیدنش رسمی تبریک گفتن و برام آرزوی موفقیت کردن. دکتر نوروزیان ازم ‏دعوت کرد برم خونشون. . خیلی های دیگه، خیلی خوشحال شدن. منم خیلی خوشحال شدم :)
‏ راستی یه سری ابر هم برای خودمون تو رویا هامون ساختیم. قراره فوفول دوست داشتنی و باوفا رو بفروشیم و یه ماشین نو بخریم. مثلا ام وی ام، ‏یا شایدم گل، یا حتی شاید کمری!!! خانومم خیلی کمری دوست داره. حتما «میخرم براش». اما فعلن با یه شکل کوچولو روبرو هستم و اون پایان ‏نامه عزیزمه که بدجوری تو گلوم گیر کرده. خیلی دست بالا گرفتم. چون مشغول کار هم بودم و سرم بدجوری شلوغ بود، تصمیم داشتم ترم بعد ‏تمومش کنم که حال خورده به دکترا. بدجوری کارم سخت شده. اهل سمبل کردن هم نیستم. باید توی همین روزا تمومش کنم. تمومش میکنم. حتمن.‏
خلاصه اینکه این روزگارمونه. با همین 50/000 اضافی که واسه خرج خونه میمونه خوش میگذرونیم. یه کمی هم قبلن مسافرکشی میکردم که ‏فعلنه تعطیله. اگه خدا بخواد دیگه واسه پول مسافر سوار نمیکنم .:)‏ به آینده روشنی که داره به سمتمون میاد، لبخند میزنم. خودمون میخوایم که روشن باشه. منتظرشیم.
دستهای مهربون خدا رو روی شونه هام حس ‏کردم...‏
|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 11:35 بعد از ظهر  
 این روزها...
« ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم. »

« دکتر شریعتی »

|+| نوشته شده توسط در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 2:17 بعد از ظهر  
 ندارد


یادگرفته ام که:

1- با"احمق" بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه ی خویش خوشبخت زندگی کند.

2- با"وقیح" جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم راتباه میسازد.

3- از"حسود" دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود.

4- "تنهایی" را به بودن در جمعی که به ان تعلق ندارم ترجیح دهم...

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 4:49 بعد از ظهر  
 وفای بعهد...
با درود و تحیت، بنده در آزمون دکترا قبول شدم. قول تدریس هم به من داده شد!!!

بیشتر خواهم نوشت.

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 7:39 بعد از ظهر  
 امیدواری...
ان مع العسر یسری؟

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 4:26 بعد از ظهر  
 چرحش و جرخش و ...
...

یه چند روزی باید صبر کنم. پریروز مصاحبه بودم دانشگاه شاهد. من راضیم. اونا رو نمیدونم.

دیشب با دکتر آیت اللهی که صحبت میکردم، گفت فکر کنم قبولی.

این روزا به حرف هیچکی نمیشه اعتماد کرد. جتی آدم بزرگی مث دکتر. آخه معلوم نیس حرف آخر رو کی میزنه.

اون به اطلاعات من اعتماد داشت که نظرش نسبت به من مثبت بود، ولی من نظرم نسبت به داورا چندان روشن نیست.

آدمای خوبی بودم. اما روزگار فرق کرده ...

باز هم دعا میکنیم...

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 5:7 بعد از ظهر  
 رسم پروردگار
وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ
و اگر خداوند مردم را به [سزاى] ستمشان مؤاخذه مى‏کرد جنبنده‏اى بر روى زمین باقى نمى‏گذاشت لیکن [کیفر] آنان را تا وقتى معین بازپس مى‏اندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتى آن را پس و پیش نمى‏توانند افکنند
|+| نوشته شده توسط در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 1:28 قبل از ظهر  
 العاقل اشاره...
فکر نمیکنم نیاز به توضیح داشته باشه. بعضی لحظه ها همه چیز توی یک قاب ثبت میشه.Join FreeUpload.com.au today
|+| نوشته شده توسط در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 10:54 بعد از ظهر