تبليغاتX
دلنوشت
 « استشهادنامه »

 

برف

در بیکرانه آسمان

                   ریسمان میبافد،

         من،

آسمان ریسمان؛

و سگ

در موسم جفتگیری

رویا ...

 

آی!

معشوقکان گیسو پریشان!

عجب برفی میبارد.

 

پکی بر سیگار،

بوسه ای بر معشوق

و برف های خون آلود.

 16/10/1386 – ساری

|+| نوشته شده توسط در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 8:14 بعد از ظهر  
 گذری بر عموم شما ها و خودم

 

سال نو شد و من
به کال بودن می اندیشم
که چطور احمقانه به رسیدن می اندیشد
وقتی که ماهیتش چیزی جز دست توانای باغبان نیست
که هی میچیند
و باز هم رسیده ها را میچیند.

چه خوب بود وقتی که کال رسیدم
و دست مهربان توام چید.

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 2:21 بعد از ظهر  
 شعرک
خرداد گذشت٬ تیر و مرداد هم آن
ویرانه گذشت٬ عمر آباد هم آم

روزی دگر از پی دگر میگذرد
بیداد گذشت٬ نوبت داد هم آن

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 0:2 قبل از ظهر  
 نادر شاه افشار سوار بر الاق سانچو پانزا

داود!

داود!

تا کافه نادری راهی نیست،

تنها به اندازه خوردن یک فنجان قهوه

و یک بار گفتن دوستت دارم.

....

 هر گردی گردو نیست

حتی چشمان او

برای قمارهای کودکی ام؛

یک بوسه تمام کرد همه چیز را.

من،

باختم.

حتی خوردن یک فنجان قهوه،

حتی یک بار گفتن دوستت دارم را.

داود!

داود!

          تهران - 29/8/85

|+| نوشته شده توسط در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 10:14 بعد از ظهر  
 آخرین یادداشت قبل از خدمت مقدس سربازی

سلام به همه دوستان. یه چن مدت بود درگیر طراحی بودم کم وبلاگ رو بروز میکردم. اما حالا اوضاع ناجور تره و باید ۲ تیر برم خدمت . پادگان خاتمی یزد. یه ۲ ماهی در خدمت شما نیستم. قبل از رفتن ۲ تا شعر جدید میزارم. تقدیم به بهار، عمو اصغر و همه هم خدمتیای آیندم تو پادگان خاتمی یزد. به امید دیدار مجدد. علی

برای بزم فقیران ترانه ای کافیست
برای مجلس درویشی ام بهانه ای کافیست

تو آمدنی نیستی خم سربسته
وگر نه مستی ما را پیاله ای کافیست


دوبیتی های من رنگی ندارد
برای شیشه ات سنگی ندارد

به شبهای بلند گیسوانت
صدای ساز من زنگی ندارد

خرداد ۸۵

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 10:16 قبل از ظهر  
 دوبیتی های من
چن تایی دوببیتی گفتم دیدیم بد نشد گفتم بزارم حضار استفاده کنن. اگه استخونای بابا طاهر تو گور لرزید همین اول ازش عذر میخوام.

محبوبه شبی باشد و مطرب باشی
فارغ ز خیال یار غایب باشی

با من بزنی پیاله و تا دم صبح
اوضاع دل مرا مراقب باشی


 زمستان و یخ و طوفان گذشته
دو چله بی سر و سامان گذشته

اگر ریگی تو در کفشت نداری
بیا هنگامه هجران گذشته


سلامت کردم و انگار نه انگار
نگاهت کردم و انگار نه انگار

چه شبهایی تو رو با نور مهتاب
به خونت بردم و انگار نه انگار


بگو روزای بیماری تمومه
عروس خوشگلم سوی حمومه

بگو دستمال قرمز بسته بر سر
از این پس زندگی بی اون حرومه


تو خوابیدی دو چشمت ناز کردند
بنای رهزنی آغاز کردند

دو چشمون تو و مهتاب و صحرا
نمیدونی چه ها با ساز کردند


باد آمد و گلهای مرا پرپر کرد
سنجاق سرش دوچرخه ام پنچر کرد

آن شاخه رز که از وفا کاشتمش
از ریشه کشید و سوی من خنجر کرد


ساری - ۲/۲/۸۵

|+| نوشته شده توسط در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:9 قبل از ظهر  
 سرود

من فکر میکنم
وقتی سکوت
با یک نگاه تو لبریز میشود،
اشعار نا سروده من دیر میشود،
هر واژه بی که بخواهد سرودنی است.

من فکر میکنم
وقتی سرود
پیمانه میزند از هفت خط تو
جانم به لب رسیده و پیمانه هیچ گاه.

من فکر میکنم
زیبا تر از تو هیچ نیست،
                                لیک
هیچم درون باده و بادم در آرزوست.

                           لبریز کن مرا.

ساری- ۵/۱۲/۸۴

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت 11:24 قبل از ظهر  
 صبح روز چهارشنبه، وقتی که افلاطون شاعران را از مدینه فاضله بیرون کرد...
 

آّه!
گلهای خشکیده در استکان ۴ عصر،
                                   بعد 40 روز!
ایوان انتظار
با تلخی فنجان های عصر
خواب های قیلوله اش را پریده است.
و مرگ
تنها با باران سه حرف
در دفترخانه رسمی ثبت اسناد شماره 605 ثبت میشود.

تنها باران سه حرف.

ساری- 3/9/84

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت 11:14 قبل از ظهر  
 یک شعر نا مرغوب برای شعر مرغوب علیرضا
 

رفتم،رفتی،خدا نکند که برود...
سال نو شد و من به کال بودن میاندیشم
که چطور احمقانه به رسیدن میاندیشد
وقتی که ماهیتش چیزی جز دست توانای باغبان نیست
که هی میچیند
و میچیند
و باز هم رسیده ها را میچیند

چه خوب بود وقتی که کال رسیدم
و دستان مهربان توام چید...

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 7:33 بعد از ظهر  
  خاطره هاي يادداشت نشده بخار هاي زمستانه

  

خستگی که عفونت میکند

شاید کلمه از بودن را بو بکشم

شاید شب، با کوله پشتی چرم

زیر چراغ تنهایی هایم

مگنا را با خلط بکشد.

خطهایی که یکی در میان از عمر میشویند

روزهایی است که بغچه های پشمین را

                      روزنه به روزنه

کاج می رویانند.

 

                      ارغوان کلاغ میرویاند.

                      نه که بخواهد؛

                      رسم پا دادن همین بوده.

 

دوستت دارم آتش میگیرد.

مثل تب که بیدار میماند.

دارو هم نداشته اش خوب است.

راستی چه ها که از گفتن نمانده است.

 

میدانی؟

                      بهار را که آمد

                      سبز شدن من گل سرخ میخواهد

پنجره ها

                      عکس بغض من را خوب میشناسند

رد اشک بخار؛

                      شکل من است؛

                                            دوست داشتن تو...

ساری – 22/11/83

 

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و ساعت 2:42 بعد از ظهر