|
قطعه ای از فرخی سیستانی
خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم تربیتی کن به آب لطف خسی را گفت یکی بس بود و گر دو ستانی فتنه شود، آزمودهایم بسی را
عمر دوبارهست بوسهی من و هرگز عمر دوباره ندادهاند کسی را |+| نوشته شده توسط در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 11:39 قبل از ظهر اگر به خانه ی من آمدی (شعری از غاده السمان، شاعر عرب زبان سوری)
اگر به خانه ی من آمدی برایم مداد بیاور مداد سـیــاه یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم ! قیچی یادت نرود پودر رختشویی هم لازم دارم
! یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
من یـک انسانم من هنوز یک انسـانم من هر روز یک انسانم |+| نوشته شده توسط در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 11:20 قبل از ظهر طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت: آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده. ............ ......... ......... ......... ........ نامه شماره یک سلام خدای عزیز اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. دوستدار تو بابی ............ ......... ......... ......... ...... بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد. ............ ......... ......... ......... ... نامه شماره دو سلام خدا اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. بابی ............ ......... ......... ......... اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد. ............ ......... ......... ......... .. نامه شماره سه سلام خدا اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم. بابی ............ ......... ......... ......... .. بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزديد و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت. ............ ......... ......... ......... .... نامه شماره چهار سلام خدا مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. بابی |+| نوشته شده توسط در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 11:6 قبل از ظهر |
|
