تبليغاتX
دلنوشت
 بیتابوتی مهتاب
روز

در برکه چشمان تو میتابد،

و شب،

بیتاب تبت

میگذرد.

هر کلمه شعر میشود

و بین النهرین

شهر قدیم الهه هایم

در های معابدش را بروی تو میگشاید.

 

یک کرت دیگر؛

تنها یکی

بویت را به بوسه ات آغشته کن.

ساری-۲/۸/۸۵                          

|+| نوشته شده توسط در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 10:25 بعد از ظهر  
 نادر شاه افشار سوار بر الاق سانچو پانزا

داود!

داود!

تا کافه نادری راهی نیست،

تنها به اندازه خوردن یک فنجان قهوه

و یک بار گفتن دوستت دارم.

....

 هر گردی گردو نیست

حتی چشمان او

برای قمارهای کودکی ام؛

یک بوسه تمام کرد همه چیز را.

من،

باختم.

حتی خوردن یک فنجان قهوه،

حتی یک بار گفتن دوستت دارم را.

داود!

داود!

          تهران - 29/8/85

|+| نوشته شده توسط در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 10:14 بعد از ظهر  
 5

این شعر نامرغوب را فقط به خاطر عمو اصغر گلم مینویسم


یک بود بوی تو لابلای بید،

وقتی مجنون میشد.

دو بود و بیداری شب،

وقتی شراب بود.

سه بود و بوسه،

وقتی نمیدانم!

نوبت چهارم ؛

عمرم تمام شد.

تهران-۲۹/۸/۸۵      

|+| نوشته شده توسط در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 10:7 بعد از ظهر