تبليغاتX
دلنوشت
 یک شعر نا مرغوب برای شعر مرغوب علیرضا
 

رفتم،رفتی،خدا نکند که برود...
سال نو شد و من به کال بودن میاندیشم
که چطور احمقانه به رسیدن میاندیشد
وقتی که ماهیتش چیزی جز دست توانای باغبان نیست
که هی میچیند
و میچیند
و باز هم رسیده ها را میچیند

چه خوب بود وقتی که کال رسیدم
و دستان مهربان توام چید...

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 7:33 بعد از ظهر