تبليغاتX
دلنوشت
 اولین پیغام بهار

من الان خیلی خوشحالم چون :۱.علی اینجا هست.


۲. امشب یه چیز جدید یاد گرفتم .اینکه خودم پیغام بذارم


بازم میگم که خیلی دوست دارم.


|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 6:47 بعد از ظهر  
 نوشته ای برا اسکناس هزار تومانی که گدای محله ما با آن دماغش را گرفت
 

من شعر میگویم.
                شعر های قشنگی.
پر از معنی های عمیق.
پر از خدا، مردم!
پر از سوال های فلسفی!
چند نفر با خواندن آنها بیشتر فهمیده اند.
چند نفر هم بیشتر فهمیده اند که نمیفهمند.
بیشتر از چند نفر هم، چیزی نفهمیده اند!٬

شعرهای قشنگی میگویم.
جوری که هیچ کس فکرش را هم نمیکند.
حتی روزی چیزی گفتم که خودم هم نفهمیدم.
شعر نبود اما هیچ کس چیزی نفهمید، حتی خودم
                                                                   هم.
شاید علتش گرسنگی بود،
              شاید خستگی،
              شاید افسردگی،
              یا هر «گی» دیگری.
اما مردم!
با این زندگی پر از «گی» ها،
من هنوز شعر های قشن«گی» میگویم.
              پر از مردم،
                            پر از خدا،
                                          و پر از هر چیز مهم دیگر.

85/9/1ساری

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 11:31 قبل از ظهر  
 مردن ماه در رحم یک شامپانزه نر


ماه مرد
نزدیک صبح بود
و ماه لاغر تر از همیشه
نزدیک مغرب

-«حاجی اذان نگو،اقامه را بگو و
قنوت را نخوان!
این ماه محتضر
افشای سرّ خدا میکند
اما به راز.

شب
بستر مخمليش را
از نازکای ساقه تب دار
برچيد و رفت.
حاجی اذان نگو!

حاجی!
هنوز داروگ
شب گريه های ماه و پلنگ را در نيمه شب
بخش ميکند.
مه لابلای پونه مانده گرفتار؛
شبدر به ياد کرم کوچک شبتاب...

نور چراغ دستی مرد سحر
در ذهن مرغ شب
طرح سوالهای غريب را لبخند ميزند.

حاجی تو را قسم به امامزاده اين راز را بخوان
اين لحظه رفتنی است!»-

ماه مرد.
وقت نماز بود...

۴/۴/۸۴
ساری

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 11:28 قبل از ظهر  
 وقتی برای فرار از چیز های امیدوارکننده

سلام.الان من و بهار کنار هم توی کافی نت نشستيم و داريم به مانيتور نگاه ميکنيم!شعر جديد دارم ولی طولانيه. بعدا ميذارم.

الان يه سالی از عقدمون ميگذره و ما بيشتر و بيشتر به هم عشقولانه ميشيم. ولی بقيه کم کم دارن واسمون نگاه های خاصی مبنی بر زمان عروسی در وکنن که ما هم با نگاه های سفيهانه و نفميدن نمايانه و معصومانه کار خودمان را ادامه وديم.
به لطف زمانه فعلا پول مولی در بساط نيس که به اين موضوع فکر که چه عرض کنم فهم در وکنيم.
قربان اين آقای علی چپ برم که عجب کوچه ای از خودش در وکرد و عجب احداثی نمود. باقی از جانب من تمام. فقط بنويسم:
بهار من: اگر چه پول ندارم ولی دوست دارم
حالا بهار ميحواد عشقولانه در وکنه:

قربون اوون بی پوليت برم که بازم برام بستنی ميخری. منم دوست دارم

عزت مزيد. خدا حافظ همگی

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 11:28 قبل از ظهر  
 مناجات یک مومن واقعی در لازمانی و لامکانی


نه گریز بود
نه سنگریزه
و نه آسمان

حجم بزرگ اکر
در ذهن پروانه
رسیدن فصل جدید را
جزء به جزء میخواند،
و اخبار ساعت 9
از انقراض مگس مرداب
و کشف سمفونی مفقود شده بتهون خبر می داد.

اما هنوز مریم قدیس
محو سینه پرموی جبریل بود
و خداوند به پستانهای سفید مریم میاندیشد...

بابلسر
3/3/84

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 11:27 قبل از ظهر  
 روسپی بزرگوار

روسپی بزرگوار*

و گلهای شب بو در ساعت 9 صبح
و عرق سرد ابر بر پیشانی سترگ آسمان
و هرزگی دستهای من بر اندام او
و تخلیه شهوت من بر دستهای مهربان او
و تخلیه شهوت من بر پستانهای روزه دارش
و تخلیه من بر لبانش
وتن تب کرده آسمان.
و کلام همیشگی آخرین او:
صبح بخیر عزیزم

آه روسپی بزرگوار

بابلسر
خرداد ۸۴


*) عنوان يک نمايشنامه كوتاه از ژان پل سارتر

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 11:26 قبل از ظهر  
 خواب
خواب

من در احساس کوچک خوشبختی
به آن پريچهره می انديشم
که صبح در اندام لاغر او طلوع ميکند،
بزرگ ميشد
و در کنار بوسه هايش
مرگ به زندگی ميانديشد.

ناگاه
مفهوم ترد تداوم
به لبخند می انديشد

و خواب آغاز ميشود.

۴/۳/۸۴
بابلسر

بهار قشنگم: دوستت دارم. علی
|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 11:17 قبل از ظهر  
 آولين كلام
هيچ يک سخن نگفتند
نه ميزبان و نه ميهمان و
نه گلهای داودی

وبلاگ قهوهخانه محلی خواهد بود برای يادداشت های روزانه و شايد گاه به گاه زندگی من و بهار: همسر مهربونم

يه روز من عاشق يه دختر شدم
و يه سال بعد هم اون عاشق من شد
و يه سال بعد با هم ازدواج کرديم

حالا هم از همه کسايی که همو دوست دارن دعوت ميکنم يه استکان چای توی قهوه خونه ما بخورن و شيرين کام شن .
ما قبلا يه وبلاگ توي پرشين بلاگ به آدرس http://www.ghahvehkhouneh.persianblog داشتيم كه چون اونجا سرعتش پايينه كوچ كرديم اينجا. منتظر نظرات شما هستم.
خوش اومديد.

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم آذر 1384 و ساعت 11:15 قبل از ظهر