تبليغاتX
دلنوشت
 قطعه ای از فرخی سیستانی

خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم           تربیتی کن به آب لطف خسی را

گفت یکی بس بود و گر دو ستانی           فتنه شود، آزموده‌ایم بسی را

عمر دوباره‌ست بوسه‌ی من و هرگز         عمر دوباره نداده‌اند کسی را

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 11:39 قبل از ظهر  
 اگر به خانه ی من آمدی (شعری از غاده السمان، شاعر عرب زبان سوری)
اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!


یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است

!

قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !


صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم

!

یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !


تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم

من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم

|+| نوشته شده توسط در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 11:20 قبل از ظهر  
 طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت: آره.

مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر

کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

............ ......... ......... ......... ........

نامه شماره یک

سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم  بدی.

دوستدار تو

بابی

............ ......... ......... ......... ......

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

............ ......... ......... ......... ...

نامه شماره دو

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

 ............ ......... ......... .........

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

............ ......... ......... ......... ..

نامه شماره سه

سلام خدا

اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی

............ ......... ......... ......... ..

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزديد و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

............ ......... ......... ......... ....

نامه شماره چهار

سلام خدا

مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

|+| نوشته شده توسط در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 11:6 قبل از ظهر  
 بهترین شعر 2008، سروده یک کودک آفریقایی
‏ ‏When I born, I black

When I grow up, I black

When I go in Sun, I black

When I scared, I black

‏ ‏When I sick, I black ‏ ‏And

when I die, I still black

‏ ‏And you white fellow

When you born, you pink

When you grow up, you white

‏ ‏When you go in sun, you red

When you cold, you blue

When you scared, you yellow

‏ ‏When you sick, you green

And when you die, you gray

‏And you calling me colored‏?

|+| نوشته شده توسط در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 12:28 بعد از ظهر  
 راه تکراری، مسیر طی شده، دورزدن تاریخ

«چون استقلال قضايي در ايران نيست و قضات محترم در تحت فشار هستند نمي توانم به بازپرسي جواب دهم. روح الله خمینی»

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 11:37 بعد از ظهر  
 هر دم از این باغ ...
اعلام کردن روز 4شنبه واسه گزینش برم یه مرکز گزینش!!!! دکترا و گزینش؟؟...: (
|+| نوشته شده توسط در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 6:32 بعد از ظهر  
 روزگار نو
بعله. نوشته بودم که توی آزمون دکترای دانشگاه خودمون قبول شدم. دکتر آیت اللهی درست گفته بود. امروز توی سایت دانشگاه خبرش رو اعلام ‏کردن. رشته «مطالعات تطبیقی هنر اسلامی». توی شش ماه گذشته تلاش خیلی زیادی کردم که زندگیمونو به یه سر و سامون درست برسونم. آخه با ‏درآمد ماهی 150/000تومن هم میشه زندگی کرد؟ آره !!! میشه. اگه بخوای میشه. اگه دونفر بخوان حتما میشه.
شاید بد نباشه اینو بنویسم که اگه ‏چن سال بعد بچمون اینا رو خوند بتونه مساله رو بهتر درک کنه. امروز، اجاره خونه ای که توش زندگی میکنیم، 100/000 تومنه. نون بربری ‏دونه ای 50 تومنه. بنزین آزاد لیتری 300 تومن. گوشت گوسفند کیلویی 9000 تومن. اینترنت ساعتی حدودا 200 تومنه با سرعت شرم آور 54 ‏کیلوبایت بر ثانیه. نرخ تورم سالیانه بیشتر از 20% و نرخ تورم ماه قبل، بیشتر از 15% بود. یه ظرف ماست یه بار مصرف 850 گرم 3 درصد ‏چربی حدود 900 تومنه. آژانس تاکسی تلفنی، واسه یه سفر داخل شهری 1/200 تومن میگیره و خط فقر، از نزدیک 200/000 تومن شروع ‏میشه. حق التدریس من تو دانشگاه با مدرک کارشناسی حدودا ساعتی 2/200تومنه.‏ خلاصه اینکه شرایط زندگی ما با این درآمد، یه معجزه به حساب میومد. با قبولی تو مقطع دکترا، از قرار معلوم شرایط خیلی فرق میکنه. مث اینکه ‏قرار درآمدمون حدود 500/000 تومن باشه. و این واسه مایی که با 150/000تومن گذروندیم در حد لالیگا میمونه!!! (این تکیه کلام عظیمه). ‏
بهار عزیزم هم خیلی بهم کمک کرد. خیلی غصمو خورد. سنگ صبورم بود. تو تموم کردن کتاب بدجوری بیدار خوابی کشید. راستی الانم داره تو ‏دانشکده سما تدریس میکنه. البته اینم ناگفته نمونه که مث پرنس شرمان تو کارتون بامزی میمونه. راس ساعت 5/10 شب انگار از آسمون بهش ‏وحی میشه!!! در اندک زمانی و در هر حالت حتی شستن ظرفها؛ و حتی عجیب تر از اون وقت تماشای سریال جومونگ که واسه دیدنش از ‏هرکاری دست میکشه؛ میخوابه!!! این مساله نیاز به یه سری بررسی های دقیقتر داره. بمونه. گذشته از همه این شوخی ها، تنها موجود دوست ‏داشتنی عالمه که هیچ چیزی برام جاشو پر نمیکنه و یه لحظه که تو خونه نیست، انگار آخرالزمان منه.‏ کارای مهمی که سال گذشته کردم شامل چیزاییه که این زیر ردیف میکنم.‏
1) پروژه تحقیقاتی بررسی زیبای شناسانه 300 امامزاده شهرستان ساری به سفارش اداره اوقاف شهرستان. (شاید جالب باشه بدونی که مدت زمانی ‏که انجامش طول کشید حدود 9 ماه و کل مبلغ قرارداد 1/500/000 تومن بود که سود من زیر 500/000تومن شد).‏
‏2) تالیف کتاب «گنجینه های قدسی پنهان». هنوز پخشش شروع نشده، ولی فکر کنم حداقل یه 2 ملیونی توش سود باشه. ان شاء الله. بعدن.‏
نکته های جالبی رو این چند روز متوجه شدم. دوستای واقعیمو یه جور دیگه شناختم. خانوادمو یه جور دیگه شناختم. همسرمو یه جور دیگه شناختم. ‏خودمو یه جور دیگه شناختم. یه دوست خانوادگی پیدا کردیم به اسم فروغ. وقتی بهار خبر قبولی منو بهش داد از خوشحالی داشت گریه میکرد. پدرم ‏از خوشحالی گریه کرد. پدر خانومم بغض تو گلوش جمع شده بود. سعید عزیز سر از پا نمیشناخت. ناشر کتابم شعف ناک تبریک گفت. آقای کلانتری ‏عزیز، صمیمانه و با صداقت تبریک گفت و تبریک. بعضی ها موقع شنیدنش رسمی تبریک گفتن و برام آرزوی موفقیت کردن. دکتر نوروزیان ازم ‏دعوت کرد برم خونشون. . خیلی های دیگه، خیلی خوشحال شدن. منم خیلی خوشحال شدم :)
‏ راستی یه سری ابر هم برای خودمون تو رویا هامون ساختیم. قراره فوفول دوست داشتنی و باوفا رو بفروشیم و یه ماشین نو بخریم. مثلا ام وی ام، ‏یا شایدم گل، یا حتی شاید کمری!!! خانومم خیلی کمری دوست داره. حتما «میخرم براش». اما فعلن با یه شکل کوچولو روبرو هستم و اون پایان ‏نامه عزیزمه که بدجوری تو گلوم گیر کرده. خیلی دست بالا گرفتم. چون مشغول کار هم بودم و سرم بدجوری شلوغ بود، تصمیم داشتم ترم بعد ‏تمومش کنم که حال خورده به دکترا. بدجوری کارم سخت شده. اهل سمبل کردن هم نیستم. باید توی همین روزا تمومش کنم. تمومش میکنم. حتمن.‏
خلاصه اینکه این روزگارمونه. با همین 50/000 اضافی که واسه خرج خونه میمونه خوش میگذرونیم. یه کمی هم قبلن مسافرکشی میکردم که ‏فعلنه تعطیله. اگه خدا بخواد دیگه واسه پول مسافر سوار نمیکنم .:)‏ به آینده روشنی که داره به سمتمون میاد، لبخند میزنم. خودمون میخوایم که روشن باشه. منتظرشیم.
دستهای مهربون خدا رو روی شونه هام حس ‏کردم...‏
|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 11:35 بعد از ظهر  
 این روزها...
« ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم. »

« دکتر شریعتی »

|+| نوشته شده توسط در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 2:17 بعد از ظهر