تبليغاتX
دلنوشت
 همیشه گفتم بدون مزه باید خورد ...

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ناخورده در رگ تاک است
|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 8:12 بعد از ظهر  
 مقدر
...

اي يار، اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده ها
نمايان شدند
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس ميزدند
انگار
آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها ميسوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.
در کوچه ها باد ميامد
اين ابتداي ويرانيست آن روز هم که د ست هاي تو ويران شد
باد ميآمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شکسته پناه
آورد؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم ميرسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجاد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار " آن شراب مگر چند ساله بود؟"

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 6:31 بعد از ظهر  
 تقدیر

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل

کجا دانند حال ما سبکبالان ساحل ها

الان ساعت 2 شبه و رای گیری تا چند ساعت دیگه برای ریاست جمهوری شروع میشه. خدا خودش رحم کنه ...

|+| نوشته شده توسط در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 1:54 قبل از ظهر  
 یک تغییر کوچک
در روز سیزدهم فروردین، بعلت پاره ای مشکلات فنی و در یک اقدام انتحاری، براون، سگ دوست داشتنی و باهوشی که تنها همدم بی آزاری بود که توی این جهنم سبز داشتم، به باغ عمو حاجی منتقل گردید.

عجب.

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 0:26 قبل از ظهر  
 سال نو مبارک.

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان                مردم از عمر چو سالی گذرد عید کن

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 و ساعت 11:13 قبل از ظهر  
 حسب حال


سلام. خیلی وقت بود بدلیل نداشتن وقت و خیلی چیزهای دیگر، نتوانسته بودم چیزی بنویسم. در این مدت اتفاق های زیادی برای من و دلبرم افتاد و نیفتاد. آرزو های زیادی به دست باد سپرده شد. قرارداد های کاری زیادی تا مرز انجام شدن رفت و پا نگرفت. حرف های زیادی گفته شد و در گل ماند. شعله های بسیاری برخاست و به خاکستر نشست.خیال ها گذر کرد و خوابی گذر نکرد. اما از همه اینها، بر من بود که میگذشت. بر من و دلبر. دلبرک کوچک من. او که دستهایش از مهربانی خداست؛ خدای من.

0) نه بیانیه ای برای صادر کردن دارم و نه پیامی برای بشریت. خسته ام. تشنه. تشنه خواب؛ خوابی نه بیداریش اندر پی. تشنه شعر؛ شعری سیراب، با لکه های آبی و قرمز بدامنش. با چینهایی بلند که تاب بخورد در مهتابی دلم. دل بدهد به افسانه های سبز پری و سرخ پری. بازو به بازویم بنهد و سر به شانه ام؛ سر به شانه اش مثنوی بخوانیم و تخمه بشکنیم.

1) خسته ام.

2) در یکی از روزهای پاییزی، در یک تاکسی مسافربری، در مسیر بابلسر، برای خدا، برای مقام احدیتش گریستم. برای خدا. و برای اینکه هرچه گشتم، پیدایش نکردم. برای او که آنقدر دیر آیه های محکمش را برای من فرستاد که نه دلی مانده بود و نه دیده ای تا ایمان بیاورم. برای او که آنقدر نیامد که من به همه وسوسه های زمین آری گفتم. برای خدا؛ برای مقام احدیتش گریستم. اما نا امید نشو پروردگار ناامیدان! هرچقدر هم دیر شده باشد، باز هم آیه ای دیگر بفرست. شاید همین اشارت کار را تمام کند. تو را قسم به آنکه منجی آخرین نام دارد. من تشنه بندگی ام، تشنه خاکساری بدرگاه آنکه بدانم هست و برترین است. نا امیدم نکن. یک اشارت دیگر شاید...

3) دلبرکم مردانه کاری کرد که جز من و خدا، کسی نمتواند عظمتش را بداند. از خروسخوان صبح تا شغال زوزه شامگاه، برای شاگردانش از هنر گفت و دوستی، و از شامگاهان تا پاسی از نیمه شب، آموخت از میان انبوه صفحات سردرگم تاریخ هنر و فرهنگ و ادبیات ایران و جهان. و سرانجام با سری افراشته، همسر من، در میان قبول شدگان کارشناسی ارشد جای گرفت. از همه چیز گذشت.

شعری برای او:

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

به احترامش، سکوت میکنم.

4) طی 2 سال گذشته 2 طرح پژوهشی بزرگ و کوچک را به اداره میراث فرهنگی ارائه کردم. نازک آرا اندیشه هایی که به جان دادمشان آب و به جان کشتمشان. اندیشیدمشان به دیده بیخواب و کشیدمشان از چاه مرارت به کشتزار امید. آرزوهایی که برای انجام کاری ماندگار، برای جاودانگی، فکری عبث به سالیان جوانی، برای این دیار غریب کش داشتم. برای مازندران. آنجا که تنها برین پارسی سرای خراسانی نیز همیشه آبادش میخواست؟ آری مازندران. افسوس. ای دریغا به برم تلخ شکستند آن اندیشه ها. آزرده خاطرم و ملول. از آنکه به سالیانی نه چندان دور استاد من بود و اسوه ای. و اکنون که مردی است از رجال مملکت، هیچ تعلق خاطری به او ندارم. جز آنکه از مهربانی گذشته اش، و همسرش که برای تمام دانشجو های بی پناه دانشکده هنر بابلسر سنگ صبوری بود و مادری، خاطره ای مبهم و شیرین به یادگار دارم.

5) با مردی آشنا شدم که هنوز مرد است. در ریه هایش اکسیژن است و دوست داشتن. سرود روشن ایمان است و به خدای واحد و دوست داشتن انسان مومن. آیه ای مسجل بر وجود خداوند. رندی صافی و مصفا به حالات عالیه. قدم خیر دارد و مخیر. برای دیدنش میتوانید به دفتر ریاست اداره اوقاف ساری سری بزنید. فقط اگر رفتید، ... فقط بروید. حتما بروید. می با جوانان میخورد و خرقه رهن می و مطرب دارد. هنوز شیاطین بر او فائق نیامده اند و به پیشانیش هنوز داغ دنیازدگی ننشسته. در «قدر» خودش قرار دارد. به اندازه است و اندیشمند. تا گزند رجال به او نرسیده، سری به او بزنید و سلامی از من به او برسانید. سلام برتو، حاج علیرضا کلانتری. دامت ظلک مستدام.

6) با نامردمانی آشنا شدم که در ریه هایشان، گاز هایی سمی، برخاسته از هاویه، از جهنم است. دروغ گویانی که نه به خدا و نه به انسانیت و نه به هیچ چیز دیگر، حتی شیطان لعین هم اعتقاد ندارند. اجسادی متحرک که موریانه های ایمانند؛ دشمنان حق به جانب خداوند، قاتلان خدا، عشق، انسانیت، و پراکندگان نطفه کفر و تاریکی و نفاق در زمین و زمان، مصداق های بارز «ویل للمصلین». زن ها و مردانی که زمین از زایش آنها و زمان از پیدایششان شرم آگین خواهد شد. اندکی صبر لازم است؛ اگر خدایی هست. و اگر چون چوپانی مهربان، نگهدار یکان یکان گوسفندان رمه اش، من به آن مهربان غدار ستودنی میسپارمشان. برای دیدن آنها نیز راه زیادی نیاز نیست طی کنید. سازمان میراث فرهنگی مازندران. نگاه سردشان آنها را به شما معرفی خواهد کرد. اما در میان آن سازمان نیز مردانی هست. امروز در نهایت تاریکی، در آخرین کورسوهای ممکن، یکیشان رادیدم. کردی بزرگوار بود. کردی مهربان. مرد بود. راستی سعید را فراموش کردم. بر خلاف چهره غریبش، دل بزرگی دارد. کاری نتواند بکند، امید میدهد. آری! عمو سعید را میگویم. حیف که مواظب سلامتیش نیست. سرش سلامت. دوستش دارم.

7) عکس هایی گرفتم که لوح تندیس و جایزه اول برایم بهمراه داشتند. بهمین دلخوش شدم. چند لحظه... . هنوز هم عکس میگیرم. شاید روزی نمایشگاهی شد.

8) سفر هایی رفتم. به دورترین روستاهای ساری و نکا. در بیراهه ها رفتم. از راه ها سربرآوردم. بر سر سفره هایی نشستم که مهربانی درونشان لقمه بر میداشت. کامی از نسیم گرفتم و جامی از درخت. ای دریغ که چون برق گذشت. در برف و باد و بوران. در سردی زمستان و گرمی تابستان. سفر. سفر ها کردم...

9) و حال به این میاندیشم که چه ها که از گفتن نمانده است و مجالی نمانده است. چه اندیشه هایی گذشت. چه اندیشه هایی که به گل نشست. چه اندیشه هایی در نطفه خشکید. چه ها و چه ها.

زمستان 87

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 6:28 بعد از ظهر  
 شک در وجود خدا

شبی ریگی به کفش یار دیدیم ---------- مر این سر را به دوشش بار دیدیم

به سنگی بر زدیم آن کاسه می ---------- که در آن غمزه ها بسیار دیدیم  

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت 7:7 بعد از ظهر  
 چند دوبیتی ناباب
شما به بزرگواری عفو بفرمایید!


به یاد خاطرات خوب دیروز ...... اگر از دل نیاید آه جانسوز

بباید تیشه ای بر ریشه اش زد ...... بر این خیاط بی نخ زندگی دوز

____________________________________________

شبیخونی زدی قلبی ربودی ...... رجز هایی چه بی پروا سرودی

ندانستی به رسم چرخ گردون ...... به هر اوج و سری باشد فرودی


|+| نوشته شده توسط در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 11:34 بعد از ظهر